دوشنبه پنجم اسفند 1387
بازم یکی بود یکی نبود
بازم یکی بود یکی نبود! نمی دونم چرا همیشه همه غصه ها اینجوری شروع می شن، شاید اگر اینطوری شروع نمی شدن ما هیچ وقت از همدیگه اینقدر دور نبودیم! بابا می گفت اینجوری شروع می شه تا آخرش که اون دوتا (یکی و اونیکی رو می گم) به هم می رسن، خوشحال بشن! اما نمی فهمم چرا؟! اما زندگی همیشه برعکس و مسخره است. تو زندگی اولش همه با همیم، من با اون، اون با من، فقط با خود من ! اما هرچی غصه گوی بی سلیقه جلوتر میره ما از همدیگه دورتر می شیم! من از تو، تو از من! تو چشات از من سیر می شه اما دلت انگار نه! منم که بیخیال دیگه هیچی نمیگم....!!
تو همه غصه های اون بدسلیقه همه مون سرکاریم. می گه خوب باشین آدم باشین تا تنها باشین! یکی نیست بهش بگه آخه اگه تو از تنهایی و تنها غصه گو بودن لذت می بری، به ما چه؟! چرا ما رو عذاب میدی....؟!!! چرا نمی ذاری وقتی هر کدوم از "یکی" و "اونیکی" تو تنهای ای که تو براشون ایجاد میکنی، می بارن، با هم دریا بشن؟! می گی تنها باشین و حسرت با هم بودن رو به گور ببرین تا شاید یه روزی یه جایی یه وقتی .....!!
ما همه ش تو خیال با حسرت و تنهایی ابدیمون زندگی که نه "زیست" می کنیم! مثل ...!!
ازت گله دارم غصه گو! اما تو حتی منو نمی بینی! چون مخالف مرام تنهایی و تنهاپرستی مسخره تم!! اما خودم تنهاتر از همه ام!
پ.ن: غصه = قصه!! (اینجا یه تیکه از دنیای آشغال خودمونه)
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
میخوام دریا و باران رو زنده کنم
اما . . . !!
پ.ن:یادم آخریکی از اون چندین شعر اما داشت و اعتراض کردی.دیدی اما داشت؟!
چهارشنبه نهم مرداد 1387
برداشت آزاد!!
پ.ن۲> هیچی یعنی همه چیز!!!!
پ.ن۱> اشتباه نمی کنی هیچی نیست!

